یادم نمیاد گریه کرده باشم !
یادم نمیاد غرورم رو بخاطر کسی شکسته باشم !
یادم نمیاد کسی رو اذیت کرده باشم یا دلی رو شکسته باشم !
( البته شاید ناخواسته ااین کارو کرده باشم )
یادم نمیاد نیاز به محبت پیدا کرده باشم !
یادم نمیاد روزی غیر کار و تلاش به چیزی فکر کرده باشم !
یادم نمیاد التماس کسی رو کرده باشم !
ولی سرنوشت روی دیگر سکه رو بهم نشون داد ...
منم گریه کردم !
غرور منم شکست !
خیلی ها رو اذیت کردم !
منم نیاز به محبت پیدا کردم !
منم التماس کردم !
منم غیره کار و تلاش به خیلی چیزها فکر کردم !
از عرش به فرش رسیدم ،
درون منجلابی از کثافت غلط خوردم !
لحظه ای که درون این منجلاب افتادم ...
امیدم به کسی بود که فکر می کردم عزیزش هستم ...
ولی افسوس که عزیز کسی نبودم !
یه روزی یه فرشته ای اومد !
این فرشته به حرف های دلم گوش کرد و بهم نخندید !
تنها سنگ صبوری بود که اومد توی زندگیم !
ولی بال های این فرشته زخمی بود !
نتونست من و با خودش ببره !
خودش رفت ...
و باز خدایا شکرت